حاج ملا هادي السبزواري ( يا يكى از شاگردانش )
پيشگفتار و مقدمه 13
هادي المضلين ( فارسى )
گرفت و اين همان است كه ناصر خسرو از پيروان مكتب آن تعبير به طباعيان و دهريان و اصحاب هيولى كرده است . فلسفه در قرون نخستين از قداست و شرافت خاصّى برخوردار بود و با طبّ عديل و همگام پيش مىرفت ، فلاسفه خود اطبا بودند و طبيبان هم فيلسوف تا بدانجا كه فلسفه را طبّ روح و طبّ را فلسفه بدن به شمار آوردند . ابن سينا كتاب پزشكى خود را با نام متناسب با فلسفه يعنى قانون و كتاب فلسفى خود را با نام متناسب با طبّ شفا ناميد . شبها كه به درس مىنشست به ابو عبيد جوزجانى كتاب شفا در فلسفه و به ابو عبد اللّه معصومى كتاب قانون در طبّ را درس مىداد و اين روش آميختگى طبّ و فلسفه تا دورههاى بعد ادامه داشت چنان كه ابو الفرج على بن الحسين بن هندو به نقل از صاحب تاريخ طبرستان در مجلس درس خود در طبرستان از سوئى فلسفهء سقراط و ارسطو و از سوئى ديگر پزشكى بقراط و جالينوس را درس مىداد از اينروى او در قصيدهاى كه مجلس درس خود را صياقل الالباب مىخواند كه در آن عروسهاى ادب به جلوهگرى مىپردازند گويد : ودارس فلسفة دقيقة * ودارس طبّا نحا تحقيقه من علم سقراط و رسطاليس * و علم بقراط و جالينوس و دو پزشك بزرگ طبرستانى يعنى على بن ربّن طبرى و ابو الحسن طبرى كتابهاى خود فردوس الحكمة و المعالجات البقراطية را كه هردو در علم پزشكى است با فصلى در فلسفه آغاز مىكنند . و اين سنّت علمى كه طبيب فاضل بايد فيلسوف هم باشد تا بتواند به اصلاح نفس و بدن هردو بپردازد كاملا شايع و رايج بود و كتابهاى فراوانى تأليف شد كه معنون با عنوان مصالح الأنفس و الأجساد بود و رازى هم كه كتاب الطّبّ الرّوحانى خود را نوشت در آغاز يادآور شد كه اين كتاب را عديل الطّبّ المنصورى قرار داده است تا جانب جان و تن هردو رعايت شده باشد . در غرب عالم اسلام يعنى اندلس نيز امر به همين منوال بود چنان كه شاعرى در مدح ابن ميمون چنين گفته است :